خاطره ی جالبی از گرندمستر ذاکرین به نام من و یوگانیدرا، در مورد چگونگی آشنایی ایشان با یوگانیدرا را در ادامه ی مطلب می خوانیم.

من و یوگانیدرا

من از بچگی عاشق چیزهای عجیب و غریب بودم. تقریبا سوم و چهارم دبستان خواندنم خیلی خوب شد بخاطر اینکه داستانهای ایزاک آسیموف را می خواندم . اما نوشتنم خوب نبود. یک سری داستانهای علمی، تخیلی و در مورد چیزی دوست داشتم بدانم که کسان دیگری در موردش نمی دانند. فقط اینکه در کتابهای رایج آن سن این چیزها نوشته نشده بود و فراتر بود.

چهارم دبستان بخاطر اینکه زیر نیمکت کتاب انسان روح است نه جسد را برده بودم و داشتم می خواندم که در زندگی پس از مرگ و در احضار ارواح چه اتفاقی می افتد، یک هفته از صبح تا ظهر دم دفتر مدرسه بودم و تکلیفم روشن نبود که می خواهند اخراجم کنند یا نگهم دارند و من همچین اضطرابی را تجربه کردم ولی دست بر نداشتم.

تقریبا هفته بعدش بود که من سری مجموعه های نوارهای خودهیپنوتیزم استاد کابوک را که دو سه جلسه ای هم برای آموزشش همراه پدرم به تهران آمده بودم تکثیر کردم و در مدرسه می فروختم. به کسانی که برایم عزیز بودند این نوارها را هدیه می دادم.

مدام در این فضاها بودم ولی این فضاها اقناعم نمی کرد. چون در مورد چیزهای حرف می زد که خارج از بدن من بود یا شکل تلقین پذیری عجیب و غریبی که در نوارهای کابوک بود با تاکیدهای وحشتناک دوست نداشتم چون خیلی آمرانه بود.

دنبال یک چیزی میگشتم .

 

من و یوگانیدرا

من و یوگانیدرا

 

حدودا دوازده ، سیزده ساله بین تابستان اول و یا دوم راهنمایی داشتم لابه لای کتابخانه یکی از دوستهای خانوادگیمان قدم می زدم . بین چند هزار کتاب که متعلق به سه چهار پسری بود که عاشق کتاب هستند.

همینطور که قدم می زدم و کتابها را برمیداشتم و میگذاشتم، توی یکی از این راهروها که برای بار دوم یا سوم درونش قدم می زدم و کتابها را نگاه می کردم.

در قفسه های خواربار فروشی های قدیم هم میخ می کردند به دیوار و طوسی رنگ بود، یک کتابی وقتی داشتم کتابها را بردامیداشتم و میگذاشتم سر خورد و افتاد کنار پای من کتاب را برداشتم و تصویر آقایی که موهایش را با تیغ زده با صورتی مهربان و لباس هندی روی جلد کتاب دیدم؛ به سختی اسمش را خواندم سوامی ساتیاناندا ساراسواتی حتی نمیدانستم این اسمش است. هیچ نمی دانستم .

بعد از این ماجرا احساس کردم این یک نشانه است چون کلا در این فضاها بودم و اینکه یک اتفاقی که به شکل خاص برایت می افتد یک نشانه است و این را توی تمام کتابهای بسیار اندکی که آن زمانها بود خوانده بودم. اصلا درس نمی خواندم و درسم افتضاح بود و همش این کتابها را می خواندم.

به دوستم گفتم می خواهم این کتاب را بخوانم. برادر بزرگترش که اسمش علی بود گفت من سردر نمیارم یک مجموعه است کتاب یوگا دارد ولی من از این اصلا سر در نمی آورم حالا تو برو عکسهایش را ببین . من شروع کردم به خواندن کتاب و کلماتی که اصلا نمیفهمیدم مثل سنگل پا، چرخش آگاهی و …

یکی از تمریناتش را تا نصفه خواندم و بعد شب تصمیم گرفتم روی خودم آزمایش کنم. طبق معمول اتاق پذیرایی خانه ما همیشه باید تمیز می بود و شب کسی آنجا نمی خوابید چون همیشه باید تمیز می بود چون یکهو مهمان می آمد.

من رختخوابم را توی اتاق پذیرایی آوردم مامانم گفت اینجا سرد است من گفتم نه . رختخوابم را انداختم و شروع کردم چرخش آگاهی را انجام دادن ، چیز خاصی متوجه نشدم به خودم گفتم دوباره این کار را انجام دهم . دفعه دوم که چرخش آگاهی را انجام دادم یک چیزی شبیه طوفان و گردباد از کف پاها شروع به بالا آمدن کرد.

تمام هیکلم هیجان و ترس شده بود که این چیست و جرات اینکه چشم را باز کنم نداشتم این گردباد آمدم تا سرم و تمام بدنم مور مور شده بود و حس می کردم تمام موهای تنم سیخ شده است. همان جا احساس کردم این یک چیزی است که برای خودت کار می کند یعنی نه به اجرام  آسمانی کار داری و نه هیچ چیز دیگر و با صدای یکی دیگه هم لاف نمی زنی و آخرش می گویی این کابوک است و تو نیستی.

 

من و یوگانیدرا

من و یوگانیدرا

 

فردا رفتم مدرسه و گفتم من یک تکنیکی بلدم یادم اون موقعه داشتیم انتخاب می شدیم برای تیم هندبال و من پنج دبستان توی تیم هندبال بودم برای همین چند جلسه ای می رفتیم بازی می کردیم و تست می گرفتند و تا این اتفاقها می افتاد توی زنگهای تفریح بین این بازیها به بچه ها گفتم من یک تکنیکی بلدم و همان کار را انجام دادم .

دو نفر باهم پشت نیمکتی که نشسته بودیم این کار را انجام دادیم یکی وسطش زد زیر خنده من بهش گفتم برو آن یکی گفت من یک جوری شدم موهای تنم سیخ شد و گفتم آره من هم موهای تنم سیخ شد. هر وقت میخواستم یک کار عجیبی بکنم که یک حالی به خودم بدهم می رفتم کمی از این کتاب را می خواندم و بعد می آمدم چرخش آگاهی را میدادم و آن دو سه تا تصویری که گفته بود تصور می کردم و زهره ام از تصویر مرد در حال سوختن می ترکید ( یکی از تصاویر گفته شده در کتاب) سمبل های هندی بود .

آن صفحاتی که باید تصور می کردی و چیزهای عجیب و غریبی بود نمی خواندم. بعد مدتی شور و هیجان کودکانه من تمام و برایم عادی شد. دنبال یک هیجان دیگر بودم.

چند وقت بعد خانه دوست دیگرم رفتم بعد از بازی مامان دوستم گفت هندوانه گذاشتم اتاق بالا که برای برادر بزرگترش که معلم بود بروید و هندوانه بخورید. وقتی رفتم اونجا دیدم این کتاب را دارد و من به سختی یوگانیدرا را می خواندم از این بابت که اگر یوگا است پس این کتاب چیست ؟ نیدرا را نمی فهمیدم اونجا که کتاب را دیدم دوباره امر بر من مشتبه شد که این یک نشانه است برو دوباره کتاب را از دوستت قرض بگیر و چون سالم پس دادی احتمالا دوباره بهت می دهد.

این شد که از همان موقع ها شروع کردم کم کم انجام دادن مفاهیمش را هم می فهمیدم از بس می خواندمش حدس می زدم ممکن است این کلمه این معنی را داشته باشد.

یک ترجمه بسیار بد که هر چند صفحه کتاب هم انگار یک نفر دیگه ترجمه کرده بود و کتاب ریتم جملات ندارد. خواندن من خوب بود ولی حس می کردم خود کتاب به قدر کافی سخت است .

به این شکل انجام دادن تکنیکهای یوگانیدرا شروع شد. این قضیه در این مرحله ماند و بعد افتادم توی زندگی و کارگری و مدرسه تمام طول راهنمایی و دبیرستان اینجوری بود. رشته ریاضی قبول شدم و بعد یک دعوایی راه انداختم فرستادنم کار و دانش در آنجا طراحی صنعتی بخوانم ولی بعد طراحی ساختمان و نقشه برداری در فنی حرفه ای و دیگه من مشغول به کار شدم.

ما دستیارهای مهندسهای نقشه بردار بودیم و یا اینکه توی شرکتهای نقشه کشی یا اوزالید می گرفتند و یا ما نقشه های ساختمانی که مهندس ها کشیده بودند کپی می کردیم یک کاغذ کالک می انداختیم و شروع به کپی می کردیم.

من اینگونه امرار معاش می کردم. یا در جاده ها از این خط کش بزرگها دستمان میگرفتیم مهندس از او ن طرف نگاه می کرد و ما عدد و رقم ها می خواندیم و جاده کشی می کردیم. یعنی نقشه برداریهایی که منجر به جاده کشی می شد.

 

این گذشت و من احساس کردم به یک چیزی احتیاج دارم و سراغ ورزشهای رزمی و دوچرخه سواری و همه اینها ولی همیشه توی گوشه ذهنم جزء علایقم یوگانیدرا بود. بالاخره اینکه من بدلیل اینکه اعضای خانواده گرایش هنری داشتند و منم هم اینگونه بودم.

داشنگاه تهران را تو ذهنم و چون کار و دانشی بودم یک سال انسانی خواندم تا بتوانم کنکور هنر بدهم و سال سختی هم بود. زمان خواندن کنکور من مجری یک قسمتی از رادیو برون مرزی بودم و یکسری کارهای فنی را توی رادیو برون مرزی را در صدا و سیما قم انجام می دادم.

بعضی وقتها می آمدم تهران و بعضی اوقات می رفتم شهرکرد و قم یک استراحتگاهی بود که من آنجا بودم صبحها می رفتم تر و تمیز میکردم و سخنرانیهای خیلی از آدمهای بزرگ را ادیت می کردم و سرفه و عطسه های بینشان را میگرفتم و از این کارها می کردم و نریشن های خیلی کوچک هم می گفتم . نریشنهای مذهبی و یا اقتصادی بود.

رادیو برون مرزی یک قسمت فارسی خیلی کمی داشت که بخش کمی را هم من انجام میدادم. یک ماه به کنکور مانده بود و من یک شبی به این نتیجه رسیدم که چرخش آگاهی را انجام دهم و توی ذهنم ببینم سر جلسه کنکور به هر سوالی که نگاه می کنم جوابش سریع به ذهنم می آید.

یوگانیدرا هم اونجوری نفهمیده بودم . یوگانیدرا کلاسیک را نفهمیده بودم ، فقط احساس می کردم براساس آن اطلاعاتی که از قبل راجع به کلاسهای کابوک و ناخوداگاه و نیمه آگاه داشتم و احساس می کردم این هم فرکانسش مانند فرکانس خودهیپنوتیزم است اما خیلی پایین تر و کاملا جسمم خواب ولی ذهنم بیدار است همه چی انگار در دستم است این تصویر را یک ماهی دیدم .

سرجلسه کنکور و یک ماه بعدش مرحله اول کنکور قبول شدم و مرحله دوم عملی هم قبول شدم. توی دانشگاه انواع تکنیکهای بازیگری را کار کردیم . دو سال اول از چهار سال لیسانس عمومی بود و باید بازیگری و کارگردانی را پاس می کردیم و در سال دوم باید گرایش خودمان را پیدا می کردیم .

اول طراحی صحنه را انتخاب کردم و بعد کارگردانی را انتخاب کردم. هر چقدر تکنیکهای بازیگری می خواندم از استینلاوسکی و غیره به این فکر میکردم این ها بازیگر را آماده می کند اما ممکن است بهرحال بازیگر در نقش خودش فرو رود. این شد که فکر کردم باید چکار کرد و از آنجا به بعد قصه شروع شد .

روی این کار کردم که آیا می شود با تکنیکهای یوگانیدرا اما با تغییرات و استفاده نکردن از سمبل های هندی و علمی برخورد کردن باهاش به یک نفر راحتی داد و چند باری این شیوه را کار کردم و بعد دوباره کار شروع شد و خرج درآوردن و سالها لیسانس من طول کشید و من را از دانشگاه تهران اخراج نکردند و طیق معمول من همه نمره هام پایین بود و توی فضای دیگری بودم و سرکار سینمایی بودم .

سرکار نورپردازی فرهنگسرای نیاوران حدود دو سال بودم و از این قبیل کارها تا بالاخره یکی از مدیران دانشکده من را دید و گفت ما تو را اخراج نکردیم اگر پایان نامه هست بیا ارایه بده و تمام کن و آنجا گفتم موضوع عجیب و غریبی انتخاب کردم که تصحیح حرکات بازیگر است روی صحنه با یوگانیدرا و فلسفه من هم این است.

یوگانیدرا را برایش توضیح دادم و لیسانسم را با این پایان نامه با نمره 18.5  گرفتم. این شد سرآغاز تغییر که من به هنریها کار نداشتم و رفتم سراغ این تکنیک تا به امروز که قصه درازی دارد. اینگونه پیش آمد و هنوز هم فکر میکنم آن کتاب الکی پیش پای من نیافتاد منظورم این است که کلی اتفاق جادویی افتاد می خواهم بگویم انگار بی دلیل نبوده است. سالها خرج زندگیم از این راه درآمده است .

سالها تغییرات عمده ای که در آدمها بوجود آوردم با این تکنیک است. چالشهای سخت از مدیرعامل های آنچنانی که دنبال قدرت و شرایط عجیب و غریب بودند تا دانشجوهایی که دنبال ابتکار و خلاقیت بودند تا آدمهای دیگر و تا چیزهای خیلی پیش پا افتاده که میشه چشم سوم ما باز شود و من همیشه می خندیدم چون اینکار معنایی ندارد.

تا کارهای خیلی جدی مثل آدمی که ام اس دارد یک یوگانیدرایی برایش طراحی کن تا بهبود پیدا کند و بعدش کاملا  مبرهن روی ام آر آی کاملا مشخص بود که پلاکها کوچکتر و بعد از یک مدت هم متوقف شده است و این زمان با چیزی که در ذهن پزشکش بود و با آنچه که در کتاب نوشت بود خیلی متفاوت بود. خیلی زودتر از موعدی که باید مریضی حالت خاموشی بگیرد این اتفاق افتاده بود و یا بهبود پیدا کرده بود. تدریس توی موسسه های مختلف و همه اینها .

این خلاصه ای از اتفاقهای یوگانیدرایی من بود.